الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

715

إحياء علوم الدين ( فارسى )

ندارى ! چند تو را سرزنش كنم ، و از گمراهى خود باز نباشى ! و گريستن گرفت و ندانست كه من پيش او ام ، و چون من چنان ديدم باز گشتم و او را بگذاشتم . و آمده است كه تميم دارى شبى بخفت و براى تهجّد بر نخاست ، پس سالى قيام كرد كه در آن نخفت براى عقوبت آن چه كرده بود . و طلحه - رضى اللّه عنه - گفت كه روزى مردى برفت و جامه‌هاى خود بكشيد و بر ريگ تافته غلتيدن گرفت و مىگفت : بچش ، آتش دوزخ از اين گرم‌تر است ، شب [ 533 ] مردارى باشى و روز بىكارى ! در اثناى آن پيغامبر - عليه السلام - را ديد در سايهء درختى ، و به خدمت او آمده و گفت : نفس من مرا غلبه كرد . پيغامبر - عليه السلام - گفت : أ لم يك لك بدّ من الّذي صنعت اما لقد فتحت لك أبواب السّماء لقد باهى اللّه بك الملائكة ، اى ، تو را چاره نبود از اين چه كردى ، بدان كه درهاى آسمان بر تو گشاده شد ، و خداى - عز و جل - با فريشتگان به تو مباهات كرد . پس ياران او را گفت : تزوّدوا من أخيكم ، اى ، توشه برداريد از برادر خود . پس او را گفتن گرفتند : اى فلان مرا دعا گوى . پيغامبر - عليه السلام - گفت : عمّهم ، اى ، به عموم همه را گوى . او گفت : اللّهمّ اجعل التّقوى زادهم و اجمع على الهدى أمرهم ، اى بار خداى پرهيزكارى توشهء ايشان كن ، و بر راه راست كار ايشان فراهم دار . پس پيغامبر - عليه السلام - گفتن گرفت و گفت : اللّهمّ سدّده ، اى ، بار خداى ، بر راه راست ثابت كن او را . پس آن مرد گفت : اللّهمّ اجعل الجنّة مآبهم . اى ، بار خداى ، بهشت را باز گشتن جاى ايشان كن . و حذيفة بن قتاده گفت : مردى را گفتند : با نفس خود در شهوت او چگونه كنى ؟ گفت : در زمين نفسى از او بغيض‌تر « 108 » نيست بر من ، پس چگونه شهوت او بدهم ! و ابن سمّاك بر داود طايى رفت در وقت وفات ، و او در خانهء خود بود بر خاك افتاده ، گفت : اى داود ، نفس خود را در زندان كردى پيش از آن كه در زندان كرده شود ، و نفس را عذاب كردى پيش از آن كه عذاب كرده شود . پس امروز بينى ثواب كسى كه براى او عمل كنى . و وهب بن منبّه گفت كه مردى روزگارى تعبد كرد ، پس او را به خداى حاجتى ظاهر شد ، پس هفتاد شنبه بايستاد ، در هر شنبهى يازده خرما خوردى ، پس حاجت خود بخواست و نيافت ، پس به نفس خود باز گشت و گفت : از تو اين مرا پيش آمد ، اگر در تو خير بودى هر آينه حاجت خود بيافتمى . پس فريشته‌اى به دو آمد و گفت : اى پسر آدم ، اين ساعت تو به از عبادت گذشتهء تو ، خداى - عز و جل - حاجت تو روا گردانيد . و عبد اللّه بن قيس « 109 » گفت كه در غزوى بوديم ، پس دشمن ما حاضر شد ، مردمان را آواز دادند و سوى مصاف رفتند ، و آن روز بادى صعب بود ، مردى را ديدم پيش خود ، و او با نفس خود خطاب

--> ( 108 ) بغيض ، دشمن داشته شده . ( 109 ) و او أبو موسى اشعرى است ( زبيدى 10 - 118 ) .